شاید اگه بخوام مصلحت، عاقبت و خیلی چیزای دیگه ای که اینجور موقع ها به سراغ آدما میاد رو رعایت کنم باید بی خیال شم! اما بذار قشنگ ترین حرفی رو که تا امروز راجع به این مساله شنیدم اینجا هم بگم!
اون کسی که این حرف رو زد خیلی آدم حسابیه، اونقدر هست که اگه بخوام خیلی خودم رو تحویل بگیرم همش دوست دارم بگم کی بوده... باور کن وسوسش بدجوری به جونم افتاده! می دونی چی می گفت: بعد از کلی که با هم سر این موضوعات کل کل و دعوا کردیم، برگشت گفت:سالای ۴۰ -۴۲، تقریبا یه ۱۵ سالی امام زمان فقط پیش امام بود،بعدش امام خیلی تلاش کرد که امام زمان اومد وسط مردم و تقریبا یه مدت خوبی بود که دیگه بچه بسیجی ها هم امام زمان رو تو خواب میدیدن و شاید لحظه های آخری که داشتن با این زمین خاکی خداحافظی می کردن همینکه به دلشون می افتاد که
رواق منظر چشم من آشیانه توست کرم نما و فرودآ که خانه خانه توست...
بر دیده های خود باران رحمت حضور یار نظاره می کردند...

هر چی اومدیم جلوتر کم کم چراغهای کوچه رو زدیم ترکوندیم! حساب کن دیگه، اداره برق چندبار برات مجانی لامپ عوض می کنه؟ بالاخره جنبه نداشته باشی بی خیالت میشن! شهر بزرگتر از این حرفاست...
وقتی دعوا راه افتاد بدجور، فقط ۲٪ به عشقش داوطلب شدن...
مقاله نوشتن حرمت شکنی شد در حالی که با دانمارک زیاد فاصله داریم...
تازه اگه نگم تئاتر بازی کردن همه خواهر برادر، شایدم محرمتر، همه سن ها هم که حیطه خصوصی...
شهید و امام حسین و شهادت و جهاد و بسیجی هم پر...
به عفاف زندگی کلاغ سیاه گفته شد... مگه اصل چی چی بود؟
قرارشون جای کربلا شده بود سر کوچه های بالا...
جای مسجد ومنبر، قهوه خونه و قلیون نشست! نه... نشوندن!!؟
حدیث روایت تبدیل شد به جوک و عکس و کلیپ...
گفتنی زیاده... بی خیال
بالاخره کار رو رسوندن جایی که می خواستن نایب کشی کنن... البته برا بار دوم!
آقامون رو با دست خودمون فرستادیم لبنان... یادته، اینقده باحال اومدن، آقا اراده کرد ۸ سال رو بکنه ۳۳ روز... اینطوری شد دیگه نه؟
...
ادامه دارد!
امروز دوتا خاطره می نویسم:
در یکی از سفرهای استانی پیرزنی یکی از بچه های تدارکات رو گیر آورده بود و به او می گفت:به آقای دکتر بگید ننه بیگم سلام رسوند! آون بنده خدا هم هر چی می گفت رییس جمهور که شمارو نمی شناسه مادر! قبول نمی کرد که نمی کرد...
اصرار می کرد که تو بگو می شناسه!

در یکی از سفرهای استانی، در فاصله بین دو شهر، ناهار را داخل هلی کوپتر خورده بودیم.دکتر از خلبان خواست برای نماز جایی فرود بیاید. خلبان هم در نزدیکی روستایی در یک جای خلوت فرودآمد. دکتر همیشه وضو دارد و آن روز هم وضو داشت و ایستاد به نماز.
ما هم آماده شدیم نماز بخوانیم. دیدیم پیرزنی به سمت هلی کوپتر می آید. وقتی دکتر را شناخت، برگشت رفت به سمت روستا. چند دقیقه بعد دیدیم گوسفندی برداشته با خودش آورده که جلوی پای دکتر قربانی کند. اما دکتر طبق معمول اجاره نداد. پیر زن از خوشحالی نمی دانست چه کار کند. هر چه توی خانه اش داشت برایمان آورد و از ما پذیرایی کرد. مرتب هم قربان صدقه دکتر می رفت. دکتر هم با او صحبت می کرد و از او دلجویی کرد...
حالا اگه گفتی ننه بیگم کیه..!

یک روز دکتر مرا به اتاقش خواست، رفتم توی اتاقش.دیدم ناراحته... گلیمی نشانم داد و با ناراحتی گفت:این گلیم را در سفر گیلان خانمی داده بود. گذاشته بودم داخل کمد. الان برای کاری کمد را باز کردم، دیدم این گلیم افتاد زمین، وسطش یه نامه بود. نامه را که خواندم متوجه شدم این خانم مشکل مالی داشته. این نامه را نوشته و از رییس جمهور کمک خواسته بوده.
دکتر حسابی از خودش شاکی بود از من خواست هر طور شده پیگیری کنم با این خانم تماس بگیرم و مشکلشان را حل کنم...
نامه را داد دست من. یک دختر خانم تالشی نوشته بود که پدر و مادرش بیمارند، زندگی بدی دارند و ....
با استانداری گیلان تماس گرفتم و قضیه را گفتم. او هم با فرماندار تالش هماهنگ کرد و از او خواست برود خانه این خانم. چند ساعت بعد فرماندار با موبایلش با من تماس گرفت و گفت منزل دختر خانم را پیدا کرده و الان اونجاست.
بندگان خدا آنقدر وضع مالیشان بد بود که حتی تلفن هم نداشتند. فرماندار گوشی را به او داد. به آن خانم گفتم من منشی مخصوص آقای رییس جمهور هستم و از طرف ایشان به خاطر تاخیر پیش آمده در رسیدگی به نامه عذرخواهی می کنم. دختر خانم که کار مال ظاهرا براش تعجب آور بود از شوق این پیگیری زده بود زیر گریه و مرتب اظهار خوشحالی می کرد. آن قدر که این پیگیری و توجه رییس جمهور براش مهم بود وام بلاعوض و اشتغالی که براش ایجاد شده بود، مهم نبود...
به روی شانه طوفان رهاست گیسویش
ز دوردست سواران دوباره می آیند
که بگذرند به اسبان خویش از رویش
کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم
که باد از دل صحرا می آورد بویش
کسی بزرگتر از امتحان ابراهیم
کسی چنان که به مذبح برید چاقویش
نشسته است کنارش کسی که می گرید
کسی که دست گرفته به روی پهلویش
هزار مرتبه پرسیده ام زخود او کیست
که این غریب نهاده است سر به زانویش
کسی در آن طرف دشت ها نه معلوم است
کجای حادثه افتاده است بازویش
کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش
نشسته تیر به زیر کمان ابرویش
کسی است وارث این دردها که چون کوه است
عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش
عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان
که عشق می کشد از هر طرف به هر سویش
طلوع می کند اکنون به روی نیزه سری
به روی شانه طوفان رهاست گیسویش

ای چشم تو بیمار ، گرفتار ، گرفتار
برخیز چه پیشامده این بار علمدار
گیریم که دست و علم و مشک بیفتد
برخیز فدای سرت انگار نه انگار
التماس دعا
اخیراً مصاحبه های بعضی از رجال سابق سیاسی(منظور خاصی ندارم به جز اینکه واقعاً اینهارو از رجال سابق می شناسم که حالا دیگه کم کم مردانگی از کف دادند) برام جالب بوده و من رو هی هر روز بیشتر از دیروز به یاد حکایت ملا می اندازه...
پرسیدند از مادر یکی از این رجال سابق که حالات شما به نازنین فرزندتان چیست؟ ایشان هم در مقام مادری فارغ از همه های و هوها و اثرات و سوابق عرضه داشتند که او مایه مباهات و افتخار ماست که پرسه اش در شهر وجد به بار می آورد و مایه دل نشینی مردم است..!!
خرده بر ایشان نیست اما...
میگن ملا یه روز تو کوچه داشت می رفت و از هیچی خبر نداشت. ازدحامکی سر کوچه بود. رهگذرا ازش می پرسن سر کوچه چه خبره؟ ملا هم الکی میگه آش میدن..!! با شنیدن این مطلب همه شروع میکردن به دویدن...
چند دقیقه که گذشت امر بر ملا مشتبه شد که نکنه واقعاً آش میدن و خودش هم شروع کرد به دویدن...

اینم اولین فال حضرت حافظ:
| بازآی ساقيا که هواخواه خدمتم | مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم | |
| زان جا که فيض جام سعادت فروغ توست | بيرون شدی نمای ز ظلمات حيرتم | |
| هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت | تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم | |
| عيبم مکن به رندی و بدنامی ای حکيم | کاين بود سرنوشت ز ديوان قسمتم | |
| می خور که عاشقی نه به کسب است و اختيار | اين موهبت رسيد ز ميراث فطرتم | |
| من کز وطن سفر نگزيدم به عمر خويش | در عشق ديدن تو هواخواه غربتم | |
| دريا و کوه در ره و من خسته و ضعيف | ای خضر پی خجسته مدد کن به همتم | |
| دورم به صورت از در دولتسرای تو | ليکن به جان و دل ز مقيمان حضرتم | |
| حافظ به پيش چشم تو خواهد سپرد جان | در اين خيالم ار بدهد عمر مهلتم |

